تبليغاتX
.::.فقط خدا.::. - سرزمین همیشه بهار

.::.فقط خدا.::.

مي پرستم خدايي كه آفريدم .....

در خزان آرزوها گم شدم.مدت ها بودگمان می کردم گم شده ای دارم.گمان می کردم گم شده ام در میان مردم کوچه و خیابان است.حتی نمی دانستم گم شده ام کیست.گم شده ام چیست.روزگارانی به همین منوال می گذشت و هدر می رفت و می سوخت ، خزان آمد و همه آن آرزو ها را به آتش کشید ، مرا هم با آنها به آتش کشید چون آنها با من بودند ، با خودم تاملی کردم که چه شد که چنین بر سرم آمد ، چه شد که به یک شب همه چیز سوخت و من خاکستر نشین این بیابان سوخه ی زندگی  شدم. فهمیدم که این آتش از خودم بوده نه از کس و چیز دیگری.فهمیدم که آنقدرآرزو های دور و دراز و دست نیافتی روی هم جمع کرده ام که همچون تپه ای از هیزم آماده ی سوختن شده . فهمیدم که کبریت را هم خودم زده ام.چون همراه هر آرزوی دور و دراز دنیایی یک غم و نا امیدی همچون چاه ژرف و عمیقی وجود دارد که آفت آرزوست و آرزو را به آتش می کشد.حسرت زده بودم ، حسرت که  همچون طاعون است.اما روزنه نور و امیدی درخشیدن گرفت.امیدی که تا به حال درکش نکرده بودم.به من گفت و فهمیدم که باید از نو شروع کنم، اما نه از راه گدشته،از راه جدید،از راه نور!
از خزان آرزو ها گذشتم و به بهار حقایق رسیدم.در خزان آرزوها گم شده بودم و حالا در بهار حقایق پیدا شدم.گم شده ام آن نور بود که پیدایش کردم.حالا شادم و امیدوار!به سرزمین رسید پر معنویت که شکوفه های درختانش بوی عشق می دادند.همه جا رنگ نور بود.رنگ عشق.عشقی لایتناهی.مژده آمد که این سرزمین،سرزمینی است که در آن هیچ خزانی راه ندارد.اگر می خواهی بمان.و من مانده ام در این سرزمین همیشه بهار.

+نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت0:12دست خطِ دلداده | |