تبليغاتX
.::.عاشق خدا.::.
پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 2:28
ای انسان!
تو همواره در حال شدنی ، و هر کرده ، سنگیست از بنای شدنت ، پس نیک بیندیش که چه کرده ای و چه گفته ای و چه شنیده ای ، که اگر دو روزت یکسان بگذرد ، مانده ای ، مرداب است ، و مرداب ، مرگ آب.


نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع: سرسپرده 
سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 4:58
بسم الله الرحمن الرحی
م درود بر خدایی که رعوف و بی نیاز است
 سلام پیامبرش محمد و فرزندانش تا علی الیوم القیامه

به لطافت عشقی که در این لحظه ها نوازشم میکند.... در همه حالم خداست. به راستی خدا از غم ها جداست.تنها میدانم که او خداست او همان که در همه ی لحظه ها با ماست...1 سال پیش با خود اندیشیدم که عشق محبوبی بر زمین جایی از خدا در دل عاشقی از عاشقان خدا نمیگیرد. اما پس از 1 سال می بینم که کجا بودم و کجایم من....گاه از حس تنهایی نفس هایم به شماره می افتد...

ولش کن رسمی نمیگم:

 لحظه هایی مثل الان 4:35 صبح با خودم فقط خدا رو حس میکنم.خیلی دلم گرفته اما خیالی نیست.همین که خدا هست بسه..خدا مرسی که منو تنها نمیزاری. مرسی که با منی.مرسی که منو دوستم داری.مرسی که خدایی و خدایی میکنی....بی تو هرگز.بی تو نیستم....خدایا کمکم کن...از خواهش میکنم کار من رو به اون کسایی که ناکس هستند واگذار نکنی.... حس عاشقانه و عارفانه ی عجیبی دارم...دستم برای تایپ کردن میلرزه...دارم الان شجریان گوش میکنم.بعد از 1 سال..خدایا از تو ممنونم به خاطر همه چیز...دوستت دارم نه از ناچاری و از ناچیزی.دوست دارم چون بندت هستم.دوستت دارم چون خدای منی.....
 من همانم که مرغ باغ ملکوتم ...آن کسم که از کس ِ بی کسان عشق می نوشد وبا قلم می مینوسد....

به دنبال خدا میگردم...





نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع: سرسپرده 
دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 0:45

خداوندا:


بیاموزم چگونه زانو زدن در برابر فرامینت
بیاموزم درک هر آنچه از درکش عاجزم
بیاموزم حس رویش یک برگ
بیاموزم عشق ورزی و بی نیازی
خداوند بزرگ ای مهربان من
یاری ام کن تا عظمت تو را بر خون خویش بر روحم بنویسم و بر بلندای خیالم فریادش کشم
یارایم باش تا در شب تار و سیاه گناه تنها به یاد تو آرام شوم
یاری ام کن که تنهایی هایم را با تو سرشار از "ما" کنم
یاری ام کن تا از گناه های گناه آلود در باتلاق شیطان نمیرم
یاری ام کن تا در بالای آسمان از بام دنیا با بال عشقم تا تو پرواز کنم
خدایا ای مرحم دردهایم
خستگی و شکتگی سقوط از بلندای افتخار تا کف تنهایی را آسانم گردان
زندان و ترسم را با عشق درمان کن
خدایا رهایم کن از بند خودم که سنگین است این خود
خدایا مرا وا مگذار به که و مه.......
تنهایم مگذار...

----------------------------

پی نوشت ۱: بعد از ۹ ماه دوباره حسی عجیبی دارم

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع: سرسپرده 
دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 0:25

سلام خدا جونم
تسلیم
بابا تسلیم..به جون خودم تسلیم تو ام.
اصلا بیا 1 کاری کنیم.واسه اینکه بهت نشون بدم راست میگم بیا دنیای منو تقسیم کنیم
از همه ی دنیا

کهکشان مال من ستاره هاش مال تو
همه ی دریا مال من قطره های آبش مال تو
اقیانوس مال من آبی آبش مال تو
از شب و تنهاییش مال من سیاهیش مال تو
از عشق و احساس شادیش مال من هرچی که میمونه مال تو
از همه ی زندگی عمر مال من لحظه لحظه های جدایی مال تو
از حس خدایی بودنت پرستش مال من هرچی که تو داری مال تو
از همه بندگی کوچکی و گناهاش مال من بخشندگی و بزرگی مال تو
از همه حس های خوب دنیا عشق تو مال من بقیه همش مال تو...........

---------------------------------------------------------

پی نوشت ۱: سلام بر خداوند مهربان و درود خدا بر پیامبرش محمد(ص)  و فرزندانش تا مهدی

پی نوشت ۲: من هم شدم تنهای تنها.....چرا مهم نیست با اینکه سخته اما .....

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع: سرسپرده 
یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 23:52
گریه ی من خاموشیست انگار
نفس های من خالی از احساس است انگار
گر که رخ بر زمین ساییده ام از دیوانه گی نیست
درد دل کشیده ام که به این روز افتاده ام...
گر که از دنیای شما بریده ام ای انسان ها
به خدا که به خاک و خون کشیده ان
دل بی نوا و تنهای مرا...


تو ای پری کجایی؟؟؟؟


کسی میدونه منه خودمو کجا جا گذاشتم؟؟؟
کسی میدونه؟؟؟؟؟
دارم خفه میشم . میخوام گریه کنم اشکم نمیاد
میخوام فریاد بزنم صدام در نمیاد.
میخوم خودمو رها کنم ....خودی ندارم
اگر بگم گریه کردن یادم رفته کی باور میکنه؟
اگر بگم دلم پر از درده ولی خالی نمیشه کی باور میکنه
نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع: سرسپرده 
جمعه 31 خرداد1387 ساعت 6:11
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام و درود فراوان به پیامبرم (ص) و فرزندانش تا مهدی (عج)

نمیدونم شکل زندگیم چطوری شده خدا جونم.اما سخته که بهت بگم از تو خوندن واسم مثل ساده نیست....از تو و عشق تو خیلی فاصله گرفتم...واسم خیلی دردناکه که ببینم به اینجا رسیدم...passport های عربستان  هم گرفتیم....
 دلمون دریایی بود خشکید...نفسمون سودایی بود از دست رفت...زندگیمون الهی بود زمینی شد اما هنوز در خوابیم بدون اینکه بخواهیم حتی کوچکترین تلاشی برای بیدار شدن انجام بدیم نمیدونم دیگه چرا نمینویسم.شاید روزی دوباره قلمم رقصان باشد...........
-------------
پی نوشت 1:صلوات بر محمد و آل محمد(ص)
 پی نوشت 2: بهم زدم شدید....در حد 2-3 هفته تنهایی مطلق فقط خدا
نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع: سرسپرده 
چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 5:1
امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السّلام میفرماید: 'ترا به شوق بهشت و یا ترس از آتش عبادت نکردم، بلکه ترا شایسته عبادت و پرستش یافتم پس آنگاه عبادت کردم.'
نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 4:49
معرفت نفس

معرفت نفس آن كه معاش مادي را وسيله ي مقامات معنوي نگيرد، سخت در خطاست.
آن كه طبيعتش را بر عقلش حاكم گردانيده است، در محكمه ي هر بخردي محكوم است.
آن كه در اطوار خلقتش نمي انديشد، سوداي او سراسر زيان است.
آن كه كشتزارش را وجين نكند، از گياه هرزه آزار بيند.
آن كه خود را ابدي شناخت، فكر ابد مي كند.
آن كه با ياد خدا همدم نيست، آدم نيست.
آن كه خود را نشناخت، چگونه ديگري را مي شناسد؟

http://karbalaey110.blogfa.com
نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 4:35
بسم الله الرحمن الرحیم
درود بر پیامبرم (ص)  و جانشنانش تا مهدی
در میان کامنت ها دوست بزرگواری این چنین نوشته بودند.:

**پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت:. خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟. خدا جواب داد:. بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی!
----------------------------
پی نوشت 1: کی گفته خدا غضبناک و خشمگینه؟؟؟؟ هرچی تا حالا از خدا در گوشم خوندن خشم و جهنم و ناله و گناه بوده.......میخوام اینبار با شادی برم پیش خدا و توبه کنم.....


این خدایی که تا الان نشونم دادن خدانیست جلاده ...اخدایی که ظلم کنه خدا نیست....پس این چیزی که اینا میگن خدا نیست...............
خدا اونه که با عشق و محبت...با صبر و شکیبایی ...با بزرگواری و خطا پذیری منتظر  بندش هست که به سمت زندگی جاودانه و خدای مهربان بازگرده............دوست دارم خدا
نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع: سرسپرده 
سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 5:11
بسمه تعالی

به خاطر روند صحیح اقتصادی میبینید کار ایران به کجا کشیده

 

توانا بود هر که دارا بود                                       ز ثروت دل پیر برنا بود

پر قو بود پول را رختخواب                                    هنر رختخوابش مقوا بود

به ثروت هر آن ابله بی سواد                               به نزد کسان ، به ! چه آقا بود

همه سهم استاد دانشکده                                پشیزی حقوق و مزایا بود

به لیفتینگ و ماساژ و میزامپیلی                         ننه کبلعلی هم گلارا بود

به زور روژ و سایه و خط لب                                 اگر پیر و عفریته زیبا بود

توانا بود هر که دارا بود                                       ز ثروت دل پیر برنا بود

بنوشند بازاریان خون خلق                                 کشان خون مردم گوارا بود

کدامین کس از شاعری برج ساخت                   چه حافظ ، چه سعدی ، چه لورکا بود

ره کسب پول و درم دزدی است                         که از درس و تحصیل دارا بود ؟

از این پس پدر زیر خرج گران                              بزاید برش کار ، ماما بود

از این پس پسر می نویسد دگر                         هر آن کس که نان داد ، بابا بود !

توانا بود هر که دارا بود                                     ز ثروت دل پیر برنا بود

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع: سرسپرده